اول از همه یه سلام مشتی به دوستای گلم میبینم که مشکلات حل شد ومن اومدم
ولی بگم که من این آپو که کردم دیگه آپ نمیکنم تا یکماه دیگه چون دلم نمیخواد
رفوزه بشم میخوام بشینم خرخونی کنم![]()
****
![]()
دفترچه خاطرات را که برگ برگ میکردم کاغذی خط خطی رخ نشان داد
و ماند در دستم و دو پاره نشد میان خطها که رهانیدم خودم را
رسیدم به ابتدای هستی آنجایی که سیب سرخ را بدست حوای پوشالی
به نیش دندان برکشیدم آن شبی که نفرین خدا را خریدم
همان حوالی بود که گم کردم خودم را و خاک نشین شدم
قرنها در رفت و بازگشتی بیهوده باز آسمان پرواز شدم باز زمین گیر
هی آسمان و هی زمین
هی زمین و هی زمان
هی زمان و هی سکوت
هی سکوت و هی بیداد قرنها
و سالها را بی خاطره گذشتم
می راندم و مردم
خندیدم و گریستم
زندگی دزدیدم و زندگی بخشیدم
و هیچ نقطه ای نبود روشن در سرگذشت و سرنوشتم
گویی دوری و همیشه درد پیشانی نوشتم بود
حوای پوشالی را می دیدم و هی می رفت
گویی من بودم تا این آدمهای پیچیده و در هم دل
بیایند و باز هر روزه و هر روزه با سیب ممنوعه فریب دهند
باز بروند باز بیایند
و این من بودم که پیش می رفتم تا به سوی انتهای هستی
و آنها هی دایره وار گرد من چرخ زنان رقص کنان هلهله و هوی کشان
هی دست فشاندند و هی پای کوبیدند
همین هی هی را بگیر تا برسی به شبی که رسیدم به تو
خوب دیروز و فردا و همیشه
تو که مهربان من بودی
و من در آئینه چشمانت
آن خود آسمانی را هر شب ملاقات میکردم
هر شب کوچه به کوچه
مهتاب را با صدای بیصدای اینهمه زخم رخ در رخ فریاد می کردم
آنروز که آمدی
باران بارید
و دیگر بند نیامد
آن روز بارانی آمدی
و بی بی باران لحظه ها و قصه های من شدی
چه تلخ و دور بود دوری از تو
چه سرد و درد بود فردای بی تو
رنگ رنگ رنگین کمان آسمان تنهایی
در نگاه رنگی و سیاه و سپید تو
مچاله کاغذی رنگی که رنگ از یاد برده باشد می مانست
حوالی اشکهای تو چشمهای من بود
نزدیک لبهای من گونه های تو بود
بر موج موهای تو دستهای من بود
و سوسوی چشمهای تو چه پر درد بود
و وعده گاه بغضهای گاه به گاه من بود
زندگی چه ساده بود وقتی تو بودی
زندگی چه شیرین بود وقتی که می خندیدی
زندگی چه شکوهی داشت وقتی که فریاد میزدی
و زندگی چه زشت می شد وقتی گریه سر میدادی
خدا چه رنگ خوبی داشت و چه لبخند گرمی داشت
وقتی با تو دست در دست در کوچه های پست و بن بست
زیر قدمهای ما هر دو مست
هی رد میشد
هی رد میشد
و ما هر دو با هم یکصدا فریاد میزدیم زندگی این است
چه قدر خوبی
چه قدر زیبایی
چه قدر باران
چه قدر عصیان
چه قدر فریاد
چه قدر بیداد
چه قدر گریه
چه قدر هق هق
چه قدر زندگی
به یک باره همه تار شد
دیوار آوار شد پاکی خوار شد
زشتی بیدار شد عشق بر دار شد
باران دیگر نبارید
تو رفتی
تو دل به دریا زدی
و مرا با هجوم هق هق و آوار خونین دردها
میان هزار راه نرفته دنیا
رها کردی
رها کردی
رها کردی
تنها ــــ
جام شوکران سر کشیدی
و زندگی تمام شد
زندگی تو
و زندگی من
این برگ خط خطی را که با بغض و حسرت و دوری به باد می سپارم
فریادی در دلم نقش خاطره ای رج می زند
خاطره روزهای مست
گذرهای هق هق و گریه
در کوچه های بن بست
در میان این همه آدمهای پست
و فریاد زخمی همیشه بیدار
زندگی این است :
زندگی همین دقایق سرخ است
ببخشید یکم آپم زیاد شد چون به اندازه ی یک ماهه
بای
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
من عشق را در تو
تو را در دل
دل را در موقع تپیدن
وتپیدن را به خاطر تو دوست دارم
من غم را در سکوت
سکوت را در شب
شب را در بستر
وبستر را برای اندیشیدن به خاطر تو دوست دارم
من بهار را به خاطر شکوفه هایش
زندگی را به خاطر زیبایی اش و زیباییش را به خاطر تو دوست دارم
من دنیا را به خاطر خدایش
خدایی که تو را خلق کرد دوست دارم




