
تـــــو مـــيـــروي و مــــن فــــقـــط نـــگــــاهـــت مــــيـــــکـــــنــــم تـــــعــــجـــب 
نـــکــن کـــــه چــــرا گــــــريـــــه نــــمــــيــــکـــنــــم بـــــي تـــــو، يـــک عـــمـــر 
فـــــرصــــت بـــــراي گـــــريــــســـتــــن دارم امــــا بــــراي تـــمـــاشـــاي تــــو، 
هــمــيــــن يــــک لـــــحـــظــــه بــــاقـــــي اســــت و شــــايــــد هــــمـــيــن يــک 
لــــحــــظـــه اجـــــازه زيـــــســــتــــن در چــــشـــمــــان تـــو را داشــتــه بــاشــم



هر كس 2 بار مي ميره :
يك بار اون وقت كه عشق از دلش ميرود
و كسي نيز دوستش ندارد
بار ديگر ان وقت كه زندگي را وداع ميگويد.
اما مرگ زندگي در برابر مرگ عشق ناچيز است ...

اگه یه روز رفتی و برنگشتی بهت قول نمیدم منتظرت میمونم اما ازت
یه خواهش دارم وقتی اومدی یه شاخه گل رو قبرم بزاری
به نام تک نوازنده گيتار قلبم
در شبی که آخرين ستاره اين آسمان به خواب می رفت من بودم که با چشمانی لبريز از تمنا نگاهش می کردم. او لحظه ها را می شمرد و من ثانيه ها را در جيبم قايم می کردم،چه سخت بود او داشت براحتی جلو چشمانم جان می داد و من چه ناباورانه اشک می ريختم.او به من گفته بود هزاران بار گفته بود :شبی فرا می رسد شبی که همه جا را مه گرفته،شبی که حتی آخرين ستاره شب هم خواب به چشمانش نمی آيد،او گفته بود شبی با زندگی من خداحافظی ميکند، او گفته بود که عاشقی ميميرد و من باور نمی کردم . او وقتی از سنگينی کينه اين دنيا ميگفت من باور نمی کردم زندگی کينه ای بزرگ برايم دارد.او وقتی از لبان تشنه ای سخن ميگفت من باور نمی کردم که با لبان او سيراب شوم،من باور نمی کردم که آن دستان عاقبت خواهند مُرد . او وقتی از دلتنگی دو چشمانش به من گفت من باور نمی کردم که سياهی دو چشمانش هميشه با من خواهد بود.وقتی او از آخرين نگاه برايم گفت،من باور نمی کردم که او برای آخرين بار نگاهم ميکند.او وقتی از غم تنهايی برايم گفت، من باور نمی کردم که روزی از غم تنهايی او کوچ ميکنم به سوی ستاره ها . من باور نمی کردم ...باور نمیکردم
در شبی که آخرين ستاره اين آسمان به خواب می رفت من بودم که با چشمانی لبريز از تمنا نگاهش می کردم. او لحظه ها را می شمرد و من ثانيه ها را در جيبم قايم می کردم،چه سخت بود او داشت براحتی جلو چشمانم جان می داد و من چه ناباورانه اشک می ريختم.او به من گفته بود هزاران بار گفته بود :شبی فرا می رسد شبی که همه جا را مه گرفته،شبی که حتی آخرين ستاره شب هم خواب به چشمانش نمی آيد،او گفته بود شبی با زندگی من خداحافظی ميکند، او گفته بود که عاشقی ميميرد و من باور نمی کردم . او وقتی از سنگينی کينه اين دنيا ميگفت من باور نمی کردم زندگی کينه ای بزرگ برايم دارد.او وقتی از لبان تشنه ای سخن ميگفت من باور نمی کردم که با لبان او سيراب شوم،من باور نمی کردم که آن دستان عاقبت خواهند مُرد . او وقتی از دلتنگی دو چشمانش به من گفت من باور نمی کردم که سياهی دو چشمانش هميشه با من خواهد بود.وقتی او از آخرين نگاه برايم گفت،من باور نمی کردم که او برای آخرين بار نگاهم ميکند.او وقتی از غم تنهايی برايم گفت، من باور نمی کردم که روزی از غم تنهايی او کوچ ميکنم به سوی ستاره ها . من باور نمی کردم ...باور نمیکردم



