تبليغاتX
*~(دختری از جنس عشق)~*

 خدایا آنکه درتنهاترین تنهاییم تنهای تنهایم گذاشت درتنهاترین تنهاییش تنهای تنهایش نذار

+ نوشته شده در پنجشنبه 7 دی1385ساعت 10:0 بعد از ظهر توسط لیلا |


 

شبي از پشت يک تنهايي نمناک و باراني،تورا با لهجه ي گلهاي نيلوفر صدا کردم

تمام شب براي باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم پس ازيک جست وجوي نقره اي درکوچه های آبی احساس تو را از بین گلهایی که درتنهایی ام روئیده باحسرت جداکردم وتودرپاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی:دلم حیران وسرگردان چشمانی است رویایی ومن تنها برای دیدن زیبایی آن چشم،تورا دردشتی ازتنهایی وحسرت رها کردم.

همین بود آخرین حرفت ومن بعد ازعبورتلخ وغمگینت،حریم چشمهایم را بروی اشکی ازجنس غروب ساکت ونارنجی خورشید وا کردم.

نمی دانم چرا رفتی،نمی دانم چرا ؟

شایدخطا کردم وتو بی آنکه فکرغربت چشمان من باشی،نمیدانم کجا؟تاکی؟برای چه؟ولی رفتی وبعد ازرفتنت باران چه معصومانه میبارید.

وبعد ازرفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت وبعدازرفتنت رسم نوازش درغمی خاکستری گم شد

وگنجشکی که هرروز ازکنارپنجره بامهربانی دانه برمیداشت،تمام بالهایش غرق دراندوه غربت شد

وبعدازرفتن توآسمان چشمهایم خیس باران بود

وبعد ازرفتنت انگارکسی حس کردمن بی توتمام هستی ام ازدست خواهد رفت

كسي حس كردمن بی توهزاران باردرهرلحظه خواهم مردوبعدازرفتنت دریا چه بغضی کرد

کسی فهمید تونام مراازیاد خواهی بردومن باآنکه میدانم تو هرگزیادمن راباعبورخودنخواهی برد،هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام برگرد؟!

ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهدشدوبعد ازاین همه طوفان و وَهم وپرسش وتردید،کسی ازپشت قاب پنجره آرام وزیبا گفت:

توهم درپاسخ این بی وفائیها بگودرراه عشق وانتخاب آن خطا کردم ومن درحالتی مابین اشک وحسرت وتردید درکنارانتظاری که بدون پاسخ وسرداست

ومن دراوج پائیزی ترین ویرانی یک دل،میان غصه ای ازجنس بغض کوچک یک ابر،نمیدانم چراشاید به رسم وعادت پَروانِگیمان بازبرای شادی باغ قشنگ آرزوهایت دعاکردم.

+ نوشته شده در پنجشنبه 7 دی1385ساعت 9:49 بعد از ظهر توسط لیلا |


میرسد روزی که بی من روزهارا سر کنی

میررسد روزی که مرگ عشق راباور کنی

میرسد روزی که تنها درفکر من

خاطرات کهنه ام از بر کنی

+ نوشته شده در پنجشنبه 7 دی1385ساعت 7:4 بعد از ظهر توسط لیلا |


گفته بودی که چرا محوتماشای منی

آنچنان مات که یکدم مژه بر هم نزنی

مژه برهم نزنم تاکه زدستم نرود

ناز چشم توبه قدر مژه برهم زدنی

+ نوشته شده در دوشنبه 4 دی1385ساعت 3:12 بعد از ظهر توسط لیلا |


 

عشق

مرا جرات نگريستن به چشمانت نيست
چشمان تو مرا افسون ميكند
-افسوني افسانه اي-
نميدانم در برق نگاهت چيست
كه اينگونه مرا مسخ ميكند
-چه عاشقانه مرا مسخ ميكني!
كاش ميدانستم در تبسم تو چيست
كه غمناك ترين دل دنيا را اينگونه شاد ميكند
-چه مهربانانه تبسم ميكني!
دستان تو مرا بال پرواز است
و من كبوتري عاشق,مشتاق به پرواز
در صحن قلب تو
-چه صادقانه عاشقت شدم


+ نوشته شده در شنبه 2 دی1385ساعت 3:42 بعد از ظهر توسط لیلا |


توباشي
دلم خواهد همه سوزم تو باشي
وفا دارم شب و روزم تــــو باشي
دلم خواهد اگر ياري گزينــم
كه با او دل به دل دوزم تو باشي


+ نوشته شده در شنبه 2 دی1385ساعت 3:35 بعد از ظهر توسط لیلا |


رفتن اما نرسیدن  

 بی تو هرگز زنده بودن

رفتی اما خاطرتو

درخیالم مانده امروز

ای همیشه زنده ازعشق

لحظه ای باتونبودم

تابگویم عاشقم من.....

+ نوشته شده در جمعه 1 دی1385ساعت 2:1 بعد از ظهر توسط لیلا |


توازشهرغریبه بی نشونی اومدی
توبااسب سفیدمهربونی اومدی
توازدشتهای دوروجاده های پرغبار
برای هم صدایی،هم زبونی اومدی
توازراه میرسی پرازگردوغبار
تموم انتظار،می یادهمرات بهار
چه خوبه دیدنت چه خوبه موندنت
چه خوبه پاک کنم غباروازتنت
غریبه،آشنادوستت دارم بیا
منوهمرات ببربه شهرقصه ها
بگیردست منو تودستات
چه خوبه سقفمون یکی باشه باهم
بمونم منتظرتابرگردی پیشم
تورو ندونم،باتومن آزادم
غریبه ،آشنادوستت دارم بیا
منوباخودببربه شهرقصه ها
"گوگوش"

 

+ نوشته شده در جمعه 1 دی1385ساعت 1:12 بعد از ظهر توسط لیلا |


+ نوشته شده در جمعه 1 دی1385ساعت 12:51 بعد از ظهر توسط لیلا |