تمام شعرهایم حکایتی ست ازباتوبودن
وآهنگی است ازباتونواختن
بیتی است ازباتوسرودن
پلی است ازباتوگذشتن
باتوخواستن وباتوبودن
دوستت دارم ....
برگونه های سرخت داغ غم که داری؟
گل باتبسمی گفت:ای یاردل شکسته
این شرم سرخ عشق است بر گونه ام نشسته
این رازشورعشق است یک رازجاودانی
بی عاشقی حرام است یک لحظه زندگانی
فلک کور است دل شوریده درشوراست صدای خنده وآوازمی اید زکوی دلبرم امشب صدای ساز می اید دلم بی وقفه میلرزد
نمی دانم چراتنگ است ومیلرزد قدم لرزان به سوی کوچه می آیم دو دستم رابه روی یکدیگرباحرص میسایم
وباخودزیرلب آهسته می گویم خدایاترس من ازچیست؟عروس جشن امشب کیست؟
صدای همهمه با شیخ عاقدمیشودخاموش صدای شیخ می آید:وکیلم من؟جوابم ده؟وکیلم من؟
عروس خانم وکیلم من؟صدای آشنایی بعدها میگوید:بله ومردم یکصداباهم مبارکباد میگویند.
خدای من صدای اوست صدای آشنای اوست دلم در سینه می اُفتدبرای مدتیساکت برای مدتی خاموش
وناگه ناله ام درکوچه میپیچدخدای من مبارک نیست مبارک نیست بگوئیدم دروغ است آنچه فهمیدم
نگار من عروس جشن امشب نیست ولی افسوس صدای ناله ام در سازمیمیرد
ودامادشادوسرخوش ازنگارم بوسه میگیردفلک کوراست زمین وآسمان کور است خدای مهربان من خدای من
چه کس میگویدانسان ساکت وآرام بنشیند؟چه کس میگویدانسان برلب این بام بنشیند؟
اگرمردم نمیدانندتوی نادیده میدانی همین دخترکه امشب بله میگوید عروسی که امشب ره به سوی حجله می پوید
عروس ماست عروس حجله گاه ماست کجاشدعهدوپیمانش کجاشدآن قسمهایش؟
پس عشق و عهدو پیمان و وفا هیچ .....؟


