تبليغاتX
*~(دختری از جنس عشق)~*

*~(دختری از جنس عشق)~*

♥ღحرفهایی از جنس نگفتن...(برای اوکه هیچوقت نمیخواند♥ღ)

میگم خداحافظ...

که تو چشم تر کنی و بگی:

کجا؟مگه دست خودته این اومدن و رفتن؟

که محکم بغلم کنی و بگی:

هیچ رفتنی در کار نیست

همین جا"به دلت اشاره کنی وبگی "جاته تا همیشه

آخر سرش محکم بگی:شیر فهم شد؟

و من دل ضعفه بگیرم از این همه عاشقانه های محکم


نوشته شده در شنبه 9 اردیبهشت1391ساعت 11:59 قبل از ظهر توسط لیلا| |

يکبار هم وقتي منتظرت نيستم

به سراغم بيا

بگذار خيالم غافلگير شود.

"حسين پناهي"







نيمکت باهم بودنمان تنهاست

من دل نشستن ندارم

تو دليل نشستن باش




آرامتر تكانش دهيد...مرگ مغزي شده...بايد زودتر دفن شود...


چيزي براي اهدا هم ندارد...احساسم است...


تا همين ديروز زنده بود...خودم ديدم...كسي لهش كرد و رفت..



اينجا زمين است ، زمين گرد است !

تويي که مرا دور زدي ….. فردا به خودم خواهي رسيد !!!!
 حال و روزت ديدنيست….
نوشته شده در چهارشنبه 6 اردیبهشت1391ساعت 11:48 قبل از ظهر توسط لیلا| |

خبر به دورترین نقطه ی جهان برسد

نخواست او به من خسته ، بی گمان برسد

شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت،کسیکه سهم تو بوده به دیگران برسد

چه میکنی اگر که اوراکه خواسته ای یک عمر،براحتی کسی از راه ناگهان برسد

رهاکنی بروداز دلت جدا باشد،به آنکه دوست ترش دارد به آن برسد

رهاکنی بروند ودوتاپرنده شوند، خبربه دورترین نقطه ی جهان برسد

گلایه ای نکنی و بغض خویش را بخوری،که هق هق تومبادا به گوششان برسد

خداکند که....نه!نفرین نمیکنم که مباد،به آنکه عاشق او بودم زیان برسد

خداکند فقط این عشق از سرم برود،خدا کند که زود آن زمان برسد

خداکند....



نوشته شده در شنبه 19 فروردین1391ساعت 12:52 بعد از ظهر توسط لیلا| |

دلم می خواهد بنویسم....... .از چه،نمی دانم...... ....از که،نمی دانم!

فقط می دانم دلتنگ نوشتن شده ام...........

دلم می خواهد بشنوم..............از که،نمی دانم.......از چه،نمی دانم!

اما می دانم باید نا گفته هایی را بشنوم ............

دلم می خواهد ببینم...........که را،نمی دانم............ چه را،نمی دانم!

تنها می دانم چشم هایم سخت در انتظار است........

دلم می خواهد بدانم.......... چه را،نمی دانم............از کجا،نمی دانم!

ولی می دانم باید بدانم............

دلم می خواهد...............

.

.

من چه می دانم جز این که دلتنگم و در انتظار....

جز اینکه آغاز همیشه یکسان است،

                            این پایان است که معنا میکند راه و بیراهه را

جز اینکه وقتی کنارم نیستی با اشک خلوت می کنم.

   خدایا.......

می بینی وقتی از تو دور می شوم جز اینها چیزی نمی دانم.....

و من پاسخی ندارم برای خودم که می پرسم

   کجاست جاده ای که مرا به تو برساند؟

          کجاست کسی که آسمان را نشانم دهد؟

                         دلم از این ابر ها گرفته...............

نوشته شده در شنبه 12 فروردین1391ساعت 6:7 بعد از ظهر توسط لیلا|

دلم مي‌گيرد از آدمها...

دلم مي‌گيرد از آدم هايي که کر ميشوند

 که نشنوند فرياد شکستنت را

 کور ميشوند که نبينند تنهايت را

 بي‌ قلب ميشوند که حس نکنند نيازت را
چه دلگيرم از آدمها

 آدمهاي که هميشه کسي‌ بود به وقت تنهايي و نيازشان

 اما حال آنها نيستند براي همان آدمها به وقت بي‌ کسي‌شان

چه سخت است آدم بودن و چه دردناک است آدم باشي‌ اما تنها

:::::

لمس کن کلماتی را
که برایت می نویسم

تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست…

تا بدانی نبودنت آزارم می دهد…

لمس کن نوشته هایی را
که لمس ناشدنیست و عریان…

که از قلبم بر قلم و کاغذ می چکد

لمس کن گونه هایم را

که خیس اشک است و پر شیار…

لمس کن لحظه هایم را…

تویی که می دانی من چگونه
عاشقت هستم٬

لمس کن این با تو نبودن ها را
لمس کن…

همیشه عاشقت میمانم
نوشته شده در پنجشنبه 10 فروردین1391ساعت 5:26 بعد از ظهر توسط لیلا| |

دلـــ تنگـــ .. کـه مي شــ ــوي ديگر انــتــظــار معنا نـدارد !

يکـــ نگاه کمي نـا مــ ــهربان .. يکــــ واژه ي کمي دور از انتظار ... يکــــ لحظه فاصــ ـله ...

مي شــکند دلتـــــــ را ...! مي شـکند بغضتـــــ را ...!

****

تو می رویو من صدای قدم های تو را می شنوم ...
اما تو
صدای فریاد مرا
که تو را صدا می زنم
نمی شنوی !
افسوس ...
دیر است
ناله های من در باد گم می شوندو تو
گوشهایت را به نوای کوچه می سپاری
آری
تو می روی و من ضربان قلبم را
با صدای گامهایت تنظیم می کنم ...
سایه ات
در انتهای کوچه محو می شودولی صدای قدمهایت
تا وقتی هستم
در کوچه خواهد پیچید ...
::::::::::
زن کــــه باشــی،

گــــاهـــی کــم میاوری دستهایی را کـــه

مــــردانگی شان امــنیت میاورد، و شـــانه هایــی را کـــه

اســتحــکام اغـــوششــان لـــمس ارامـــش رابـــهمـــــراه دارد،

دســــت خودت نیســـت،زن کــــه باشــــی گــــاهـــی کــم میاوری

گــاهی دوســــت داری تکــــیه بدهـــی، پنــــاه ببـــری

ضـــــعیف باشــی دســت خودت نیســت،

نوشته شده در دوشنبه 15 اسفند1390ساعت 8:4 بعد از ظهر توسط لیلا| |

سوگند به طپش عاشقانه هاي قلبم  برايت ،

سوگند که آستانه پرمحبت آغوشت امن ترين پناه دنيا خواهد بود براي مرغک شکسته بالي چونان من ...

قلب پرمهرت تنها مَحلي است که غمگيني هايم را تاب مي آورد

و گرماي نفسهايت ، آنگاه که در آغوشت پنهانم ، يخ تمام زمستانهاي دلم را آب خواهد کرد ...

سر که بر شانه هايت بگذارم ، ديگر چيزي از اين دنيا نمي خواهم ...

فقط تو....

نوشته شده در پنجشنبه 22 دی1390ساعت 11:46 قبل از ظهر توسط لیلا| |

 

پاييـــز آمدست کـــه خـــود را ببـــارمت

پاييـــز لفـظ ديگــر "من دوست دارمت"

بر باد مي دهم همـه ي بود خويش را

يعني تو رابه دست خودت مي سپارمت!

 باران بشو، ببـار به کاغـــذ، سخن بگو

وقتي که در ميان خودم مي فشارمت

 پايــــان تو رسيـــده گل کاغـــذي من

حتّـــي اگر خــــاک شــوم تا بکارمـت

اصـــرار مي کني که مــرا زود تر بگـو

گاهي چنان سريع که جامي گذارمت

پاييــــز ِ من، عزيز ِ غــم انگيز ِ برگريز

يک روز مي رسم وتورا مي بهارمت

نوشته شده در دوشنبه 28 آذر1390ساعت 12:21 بعد از ظهر توسط لیلا|

 


چـقـَـدر سـخـتــ اسـتــ کهـ لبـــريــز باشـي از گفتـَنـــ

وَلــي

دَر هـيــچ ســـويَـتـــ مـحــرمـي نبـــاشــد ... !!!

******

""اونقدر سنگینم از سنگینیه خستگیام که خود خستگیم خسته خطابم میکنه""

 

نوشته شده در پنجشنبه 17 آذر1390ساعت 11:38 قبل از ظهر توسط لیلا| |

 

                                           گفتم که  مي روي . . .

         يادت هست ؟ 

                                      گفتي که مي مانم . . . 

                                                 تا به ابد . . . 

              بر مي گردم . . !!!!

                                         کسي کنار من نيست . . .

                                   دستهايم خاليست . .

                           خنده هاي تو از دور دست مي آيد . . .

                                             و ديگر کنار من کسي نيست

****

چتري برايم بگير

حتي خيالي..........

خيس دلتنگي شده ام

ياد سهراب بخير،

آن سپهرى كه تا لحظه خاموشى گفت:

تو مرا ياد كنى يا نكنى من به يادت هستم.

آرزويم همه سرسبزى توست

cartpostaleto.tk

 

نوشته شده در دوشنبه 7 آذر1390ساعت 8:37 بعد از ظهر توسط لیلا|


Cartpostaleto.Tk

هنوزم در پی اونم که میشه عاشقش باشم

مثل دریای من باشه منم چون قایقش باشم

هنوزم در پی اونم که عمری مرهمم باشه

شریک خنده و شادی، رفیق ماتمم باشه

هنوزم در پی اونم که عشقش سادگی باشه

نگاه پر از مهرش پناه خستگیم باشه

میگن جوینده یابنده ست ولی پاهای من خسته ست

من حتی با همین پاها  میرم تا حدی که جا هست

هنوزم در پی اونم که اشکامو روی گونم

با اون دستای پر مهرش کنه پاک و بگه جونم

بگه جونم نکن گریه منم این جام .بزار دستاتو تو دستام

تو احساس من و می خوای ، منم ای وای تو رو می خوام.....

هنوزم در پی اونم که میشه عاشقش باشم

مثل دریای من باشه منم چون قایقش باشم......


نوشته شده در پنجشنبه 26 آبان1390ساعت 5:45 بعد از ظهر توسط لیلا| |

 

ازفاصله دورازنجوای بیصدا ازتو تبسم خیال انگیزشربان همیشه بارانی
از دوری نفس از سردی چشمای ناز تو
از گرمای جنوب از داغی احساس یخ زده تو
از سکوت شبانه من که هیچ وقت با صدای عشق تو نشکست

آهای دلهای همیشه بارانی بگرید به حال دل من
می نویسم از موج از ساحل لب به لب همیشه عاشق
کاش تو موج من هم ساحل
کاش تو لیلی من هم مجنون
کاش تو بیژن من .....
کاش من شیرین تو ....
برای دل تو که هیچ وقت تنگ نشد
درک نکرد
باور نداشت
هنوز هم در شبهای من ماه منی
تبسم قلب من کودک احساسم را نرنجان
در واپسین لحظات که دلتنگ دیدار توام مرا سخت میازار

هنوز هم دوستتت دارم


نوشته شده در جمعه 29 مهر1390ساعت 11:4 قبل از ظهر توسط لیلا| |

دلتنگی هایم را با تو تسهیم کردن
چه زیبا خواهد بود
اگر ترا دلتنگی هایی باشد
از نوع من
دلم می خواهد احتیاجم
نیازم
درد خفه شده ی سینه ام را
همان قدر احساس کنی
که گویی احتیاج توست
نیاز توست
درد ریشه دوانده در وجود توست
کوتاه سخن
دلم می خواست
" تویی " نبودی
تو ، من
 و
من ، تو بودیم
 
شاید آن وقت این روح سرکش آرام می گرفت
و
جای تمام دلتنگی ها را یک چیز پر می کرد
 " بی نیازی"
نیازی از همه چیز و از همه کس
حتی از اندیشیدن
اندیشیدن به خوبی ها و عشق ها
آری حتی به عشق ها
چرا که وصل من و تو
حادثه ای خواهد آفرید
در فراسوی واژه ی عشق !

****

بهت گفتم با "دلم" بازي نكن!

ببين...

خرابش كردي!

ديگه عاشق نميشه!!!


نوشته شده در جمعه 22 مهر1390ساعت 10:24 قبل از ظهر توسط لیلا| |

 

دل به دریا میزنم در قیل وقال زندگی...خسته از پژمردنم پشت خیال زندگی

در اتاق فکرمن آیینه تابوتم شده...در نبردم در کمابا احتمال زندگی

کفشهایم روبه فرداپشت در کزکرده اند...بنده ی دیروزم وحل سوال زندگی

مثل یک گنجشک زخمی در هوای بی کسی...بی رمق نوک میزنم بر سیب کال زندگی

در همین بازی گل یاپوچ دل وامانده ام...کیش وماتم میکند رندان فال زندگی

عابری هم در گذر ازکوچه ی ماهرزمان...باخودش حرفی زنداز ابتدای زندگی

 

نوشته شده در پنجشنبه 9 تیر1390ساعت 10:22 قبل از ظهر توسط لیلا| |

به که پیغام دهم ؟. . .

به شباهنگ به شب مانده به راه

یا به انبوه کلاغان سیاه. . .

به پرستو که سفر میکند از سردی فصل

یا به مرغان نکوچیده شهر . . .

به که پیغام دهم ؛ که به یادت هستم


نوشته شده در شنبه 27 فروردین1390ساعت 7:26 بعد از ظهر توسط لیلا| |

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد
پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود

پسر را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را میدید. دختر خجالتی نبود اما نمیخواست احساسات خود را به پسر ابراز کند و از این که عشق خود را میدید احساس خوشبختی میکرد
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می­کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت

دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.
در 19 سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت به یاد نداشت چند بار دست ها­ی دوستی را که به سویش دراز شده بود و رد کرده بود. این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.
دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود..

دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.

زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد

ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.

زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟
پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.

چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.
مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟
پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد

مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟
مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم
پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟
پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟
کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود

معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد.

نوشته شده در جمعه 13 اسفند1389ساعت 5:38 بعد از ظهر توسط لیلا| |

Design By : Night Melody

*


آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره


آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره






* بازديدها:
افراد آنلاين:
* ....