


خيلي سخته چيزي رو که تا ديشب بود يادگاري
صبح بلند شي و ببيني که ديگه دوسش نداري
خيلي سخته که نباشه هيچ جايي براي آشتي
بي وفا شه اون کسي که جونتو واسش گذاشتي
خيلي سخته تو زمستون غم بشينه روي برفا
مي سوزونه گاهي قلب و زهر تلخ بعضي حرفا
خيلي سخته اون کسي که اومد و کردت ديوونه
هوساش وقتي تموم شد بگه پيشت نمي مونه
خيلي سخته اگر عمر جادوي شعرت تموم شه
نکنه چيزي که ريختي پاي عشق اون حروم شه
خيلي سخته اون که مي گفت واسه چشات مي ميره
بره و ديگه سراغي از تو ونگات نگيره
خيلي سخته که عزيزي ،يه شب عازم سفر شه
تازه فرداي همون روز، دوست عاشقش خبر شه

گه گداري که دلم مي گيرد
مي نشينم آرام
گوشه دنج اتاقي تاريک
و به اندازه ي غم هاي دلم مي گريم
گه گداري شعري مي خوانم
از سهراب...
از سايه...
از فريدون و فروغ
زندگي سخت که نيست؟؟؟!!!
روزها مي گذرد
من به پايان کسي نزديکم
راستي يادم رفت
شعر هم مي گويم
گه گداري به خودم...
مردم شهر...
به تفاوت هامان مي خندم
به کلاس درس و استادم که دلش نازک نيست
همکلاسم که به فکر فرداست
امتحان فردا...
من و دفترچه ي شعرم ...
به عجب دنيايي
زندگي سخت که نيست؟؟؟!!!
گه گداري شب ها بيدارم
زمزمه مي کردم
(کاش دنيا همه اش شب باشد
شب که تو مي خوابي...
شب که من تنهايم...
شب که من پشت سرت مي نالم
نه ببخشيد
من از شب ها هم بي زارم)
زندگي سخت که نيست؟؟؟!!!
گه گداري دل من منتظر است
که برويد خورشيد
کوه ها گلدانند
من به پايان کسي نزديکم
ابرها مي دانند
که چه طعمي دارد
صورت خيس و لب خندانم
چتر ها هم خستند
و توقع بي جاست
گه گداري بايد مثل آدم ها شد
زندگي بايد کرد
تلخ...
شيرين...
شايد اين تعريف است
چه کسي مي داند
روز اول - شيرين-يعني چه؟؟؟
*****
تنهايم!
تنهاتر از هميشه...
تنهاتر از کوه...
تنهاتر از زمين...
تنهاتر از آسمان...
تنهاتر از دريا...
تنهاترازدنيا...
تنهاتر از عشق...
تنهاتر ازمرگ...
تنهايم!
بيا و بگذار سرم را روي شانه هايت بگذارم مي خواهم ديگر تنها نباشم.
مي خواهم اين بار که مي گريم اشکهايم جاي امني داشته باشند در آغوش تو.
مي خواهم تنهايي ام را تنها بگذارم.
اما تنهاااااااااايم!!!


دلم تنگ است برای خودت،تولدت،جادویت،سرزنشت،هرچه به جز سفرت
بگذارپرنده ی سرگردان نگاهم درپناه آلاچیق مژگان مجنونت تا ابداحساس
آرامش کندوآتش عطشم را باجرعه ای که هیچکس هرگزازهیچ چشمه ای
ننوشیده، خاموش نه، شعله ورترش کن.
من کلبه ی خوشبختی توراروزی با گلهای شوقم فرش خواهم کردوبرایت
سایبانی ازجنس پناه پروردگارخواهم ساخت وقشنگترین لحظه هایم رابه پای
ساده ترین دقایقت خواهم ریخت تابازهم بدانی که من عاشقترین پروانه ات
بوده ام،مجنون ترین دیوانه ات هستم وچه بخواهی چه نخواهی درخانه ات
خواهم ماند.
باعاشقترین لهجه ای که یک لیلای باوفا سالها زیرسایه ی خورشید درصحرا
آموخته است بایک سبدآرزوی درحال رسیدن وسرخ ترین حس پرواز
مرغی که میداند هرگزنمیرسد نه تنها به توبلکه به هرکسی که روزی،
ثانیه ای دراین دنیابوده،به کسی که فرصت دارد هنوزهم دراین
دنیاباشدوکسی که درتالارانتظارسرنوشت،شمارش معکوس خودرا برای
به دنیا آمدن آغازکرده است،تولدت را تبریک میگویم.
دیرنیست روزی که همه به قول سهراب تورابه هم تبریک میگویند. نازنینی
حرف قشنگی برایم نوشت به یاداو برایت مینویسم:
< لمس بودنت مبارک>
***********
واسه من جشن تولد تو یه بهونه بودهمیشه
که رو هدیت بنویسم دلم از تودور نمیشه


خداوندا !
غرورم را شکستند پل سبز عبورم را شکستند
چه بي رحمانه در اين پاييز غربت
دل سنگ صبورم را شکستند
****
"تو که نيستي غم غربت با منه
هميشه يه دنيا حسرت با منه
تو که نيستي روزا با شب يکين
هر دوشون تاريکنو تاريکين
با تو ماهو همه جا ميبينم
حتي خورشيدو شبا ميبينم
بي تو اين دنيا که تو چنگ منه
ديگه چنگي به دلم نميزنه
ميدونستي پيش تو گيره دلم
ميدونستي بري ميميره دلم
اي دل صاب مرده،باز تورو خواب برده
پاشو از خوابو ببين،دنياتو آب برده
دارم از اين همه گريه آب ميشم
رو سر دنيا دارم خراب ميشم
خيلي مأيوس دلم يه کاري کن
داره ميپوسه دلم يه کاري کن
غمو غصه شده حرف دل من
به همينا مستحقه دل من
دلي که بي تو بتونه دل باشه
به خدا بهتره زير گِل باشه
ميدونستي پيش تو گيره دلم
ميدونستي بري ميميره دلم
دارم از درد غريبي آب ميشم
رو سر خودم دارم خراب ميشم
اي دل صاب مرده،باز تورو خواب برده
پاشو از خوابو ببين،دنياتو آب برده
تنها شاهد اشک هاي شبانه ام همين صفحه سفيد و جوهر سياه است
هرگز نخواستم چشم نامحرم اين لحظه هاي ناآشنا و فروريختن اشک را بر گونه هايم ببيند
هميشه بالش سکوت را زير سر هق هق تنهايي ام گذاشتم تا کسي صدايم را نشنود
اما تو ؟ تو که از گريه هاي پنهاني من باخبري ...
چه کنم گاهي همين گريه ها گهگاه جاي خالي تو را در غربت لحظه هايم پر مي کند.
باورم کن!!!!
**

بهت نمي گم دوست دارم ، ولي قسم مي خورم دوست دارم ،
بهت نمي گم كه هر چي بخواي بهت مي دم ، چون همه چيزم تويي ،
نمي خوام خوابتو ببينم ، چون تو خيلي خوش تر از خوابي ،
اگه يه روزي چشمات پر از اشك شده دنبال يه شونه گشتي كه گريه كني ، صدام كن
بهت قول نمي دم كه ساكتت كنم منم پا به پات گريه مي كنم ،
اگه دنبال مجسمه سكوت مي گشي تا سرش داد بزني ، صدام كن قول ميدم ساكت بمونم
اگه دنبال خرابه مي گشتي تا نفرتتو توش خالكي كني ، صدام كن ،
قلبم تنها خرابه ي وجود توست
اگه يه روزخواستي بري قول نميدم جلوتو بگيرم اما باهات ميدوم اگه
يه روز خواستي بميري قول نمي دم جلوتو بگيرم اما اينو بدون من قبل از تو ميميرم
...
دل من کوچه خاموش و تهی ست
جاده ای گمشده در باران ها
خوابش آشفته زرویایی تلخ
خسته در پیچ و خم هذیان ها
راه گم کرده شبها همه شب
با سحر عشق نهان می ورزد
با غمی گمشده دارد پیوند
دل من با دل شب می لرزد
کس به پایان شب من نرسد
راه این کوچه ندارد انجام
لیک افتاده بر این جاده دور
سایه رهگذری بی فرجام
دل من کوچه خاموش و تهی ست
جاده ای گمشده در باران ها
سایه پرداز سکوت وسیهی ست
خسته در پیچ وخم هذیان ها



![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

شکسپیر میگه: طوری نیست اگه آدم واسه کسی که دوسش داره غرورشواز دست بده . . .
ولی فاجعه است که به خاطر غرورش کسیو که دوست داره از دست بده. . .
*
قاصدك حرف دلم را تو فقط مي داني
نامه عاشقيم را تو فقط مي خواني
قاصدك هيچ كس با من نيست
همه رفتند تو چرا مي ماني؟؟
*

فكر ميكردم تنها دوست داشتن من وتو كافيه ...
اما انگار اشتباه ميكردم مثل هميشه ....
حالاحال و هوای ديگه اي دارم ....
انتظار ...انتظار ... انتظار ...
چقدر سخته ندونی ... آره .... يا .... نه ؟
هست .... يا .... نيست ....؟
حالا لحظه لحظه ی نفس هام نه هوای حضورتو داره نه غم رفتنتو ...
حالا !اين حال منه ...
حال منی كه به جاده ی عبورت چشم دوختمو دل دادم به زمان به هر
چه باداباد...
اينكه ... ميای ... يا ....نميای ؟
تنها کاری که می تونم بکنم انتظاره...
انتظار...انتظار...انتظار...
خیلی سخته...خیلی...ولی مجبورم تحملش کنم...
![]()
![]()
دلم براي کسي تنگ است
دلم براي کسي تنگ است که دل تنگ است
دلم براي کسي تنگ است که
طلوع عشق را به قلب من هديه مي دهد
دلم براي کسي تنگ است که با زيبايي کلا مش
مرا در عشقش غرق مي کند
دلم براي کسي تنگ است که تنم اغوشش را مي طلبد
دلم براي کسي تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را مي طلبد
دلم براي کسي تنگ است که سرم شانه هايش را آرزو دارد
دلم براي کسي تنگ است که گوشهايم
شندين صدايش را حسرت مي کشد
دلم براي کسي تنگ است که چشمانم ، چشمانش را مي طلبد
دلم براي کسي تنگ است که مشامم به دنبال عطر تن اوست
دلم براي کسي تنگ است که اشکهايم را ديده
دلم براي کسي تنگ است که تنهاييم را چشيده
دلم تنگ است
*
مي دونست دلم اسيره ولي رفت.
مي دونست دلم گرفته ولي رفت.
مي دونست تنهايي سخته ولي رفت.
مي تونست باهام بمونه نتونست.
مي دونست دلم شکسته ولي رفت.
غم اون تو دل نشسته ولي رفت...

یازدهم شهریور
هجدهمین برگ از کتاب زندگیم هم تمام شد و وارد نوزده سالگی شدم
چقدر زود.....
تولدم مبارک![]()


میدونی خوشگل من دوست دارم
همیشه عکس تورو روی قلبم میزارم
میدونی فقط تو رو دارم روی زمین
اینم نشونش بیا اسمتو روی سینه ام ببین
میدونی عشق منی همیشه تو قلب منی
میدونم دوستم داری اشک منو در میاری
آخه تو چقد ادائو ناز داری
میتونی عشق منو توی قلبت بکاری
*
عميق ترين درد زندگي مردن نيست
بلکه ناتمام ماندن قشنگ ترين داستان زندگي است
که مجبوري اخرش را با جدايي به سرانجام رساني
*
مي خواهم برايت مرهمي باشم ! ...
براي آن نگاه خسته اي که مي دانم ،...
اميدش به لبخندي ست !
مي خواهم برايت لبخند باشم ! ...
براي آن دلي که از اميد ، خالي ست !
مي خواهم دست هايت را در دست هاي آسمان بگذارم ...
تا باور کني آسمان هم ، براي تو آغوش مي گشايد !
من تو را مرهمي خواهم بود
، گرچه ... دلــــــــــي دارم ... که نيازمند يک مرهم است !
*
اگر روزي فهميدم که دوستم نداري گريه نمي کنم بلکه آرزو مي کنم که
روزي عاشق کسي بشي که دوستت نداشته باشد


خسته ام ميفهميد؟!
خسته از آمدن و رفتن و آوار شدن.
خسته از منحني بودن و عشق.
خسته از حس غريبانه اين تنهايي.
بخدا خسته ام از اينهمه تکرار سکوت.
بخدا خسته ام از اينهمه لبخند دروغ.
بخدا خسته ام از حادثه ساعقه بودن در باد.
همه عمر دروغ،
گفته ام من به همه.
گفته ام:
عاشق پروانه شدم!
واله و مست شدم از ضربان دل گل!
شمع را ميفهمم!
کذب محض است،
دروغ است،
دروغ!!
من چه ميدانم از،
حس پروانه شدن؟!
من چه ميدانم گل،
عشق را ميفهمد؟
يا فقط دلبريش را بلد است؟!
من چه ميدانم شمع،
واپسين لحظه مرگ،
حسرت زندگيش پروانه است؟
يا هراسان شده از فاجعه نيست شدن؟!
به خدا من همه را لاف زدم!!
بخدا من همه عمر به عشاق حسادت کردم!!
باختم من همه عمر دلم را،
به سراب !!
باختم من همه عمر دلم را،
به شب مبهم و کابوس پريدن از بام!!
باختم من همه عمر دلم را،
به حراس تر يک بوسه به لبهاي خزان!!
بخدا لاف زدم،
من نميدانم عشق،
رنگ سرخ است؟!
آبيست؟!
يا که مهتاب هر شب، واقعاً مهتابيست؟!
عشق را در طرف کودکيم،
خواب ديدم يکبار!
خواستم صادق و عاشق باشم!
خواستم مست شقايق باشم!
خواستم غرق شوم،
در شط مهر و وفا
اما حيف،
حس من کوچک بود.
يا که شايد مغلوب،
پيش زيبايي ها!!
بخدا خسته شدم،
ميشود قلب مرا عفو کنيد؟
و رهايم بکنيد،
تا تراويدن از پنجره را درک کنم!؟
تا دلم باز شود؟!
خسته ام درک کنيد.
ميروم زندگيم را بکنم،
ميروم مثل شما،
پي احساس غريبم تا باز،
شايد عاشق بشوم!!


بياامشب به من محرم شو اي اشک
بياامشب توهم باغم شواي اشک
بيا بنگر دلم تنها شده باز
بيا قلب مراهمدم شو اي اشک
من ان گلبوته خشک کويري
بيابرروي من شبنم شواي اشک
رهاکن ميل ماندن دردو چشمم
توجاري بررخ زردم شواي اشک
بيا ارام من در بيقراري
تسلي بخش من هردم شواي اشک
بيابغض سکوت سينه بشکن
به چشم خشک من شبنم شواي اشک
دلم مجروح درد غربت تو
به روي زخم دل مرهم شواي اشک
دلم ازدردهجران نالدامشب
![]()
![]()
![]()

بر سنگ مزار
الا ، ای رهگذر ! منگر ! چنین بیگانه بر گورم
چه می خواهی ؟ چه می جویی ، در این كاشانه عورم ؟
چه سان گویم ؟ چه سان گریم؟ حدیث قلب رنجورم ؟
از این خوابیدن در زیر سنگ و خاك و خون خوردن
نمی دانی ! چه می دانی ، كه آخر چیست منظورم
تن من لاشه فقر است و من زندانی زورم
كجا می خواستم مردن !؟ حقیقت كرد مجبورم
چه شبها تا سحر عریان ، بسوز فقر لرزیدم
چه ساعتها كه سرگردان ، به ساز مرگ رقصیدم
از این دوران آفت زا ، چه آفتها كه من دیدم
سكوت زجر بود و مرگ بود و ماتم و زندان
هر آن باری كه من از شاخسار زندگی چیدم
فتادم در شب ظلمت ، به قعر خاك ، پوسیدم
ز بسكه با لب محنت ،زمین فقر بوسیدم
كنون كز خاك فم پر گشته این صد پاره دامانم
چه می پرسی كه چون مردم ؟ چه سان پاشیده شد جانم ؟
چرا بیهوده این افسانه های كهنه بر خوانم ؟
ببین پایان كارم را و بستان دادم از دهرم
كه خون دیده ، آبم كرد و خاك مرده ها ، نانم
همان دهری كه بایستی بسندان كوفت دندانم
به جرم اینكه انسان بودم و می گفتم : انسانم
ستم خونم بنوشید و بكوبیدم به بد مستی
وجودم حرف بیجایی شد اندر مكتب هستی
شكست و خرد شد ، افسانه شد ، روز به صد پستی
كنون ... ای رهگذر ! در قلب این سرمای سر گردان
به جای گریه : بر قبرم ، بكش با خون دل دستی
كه تنها قسمتش زنجیر بود ، از عالم هستی
نه غمخواری ، نه دلداری ، نه كس بودم در این دنیا
در عمق سینه زحمت ، نفس بودم در این دنیا
همه بازیچه پول و هوس بودم در این دنیا
پر و پا بسته مرغی در قفس بودم در این دنیا
به شب های سكوت كاروان تیره بختیها
سرا پا نغمه عصیان ، جرس بودم در این دنیا
به فرمان حقیقت رفتم اندر قبر ، با شادی
كه تا بیرون كشم از قعر ظلمت نعش آزادی
(این شعرو یه دوستی به اسمALILP برام فرستاده و گفته که بزارمش اینجا. ازش ممنونم)
چه کرده ای با این قلب کوچک ...
چه کرده ای که اینگونه عاشق شده ...
چه کرده ای با این قلب امانتی ... با این قلبی که می داند روزی بر می گردانی اش ... اما این چنین برای تو می تپد ...
گاهی چنان پر از تو می شوم ... پر از تو ... مهربانی هایت ... عاشقانه هایت ... عاقلانه هایت ... سینوسی هایت ... تلاطم هایت ... آرامش ات ... طوفانت ... گاهی چنان لبریز می شوم که این دنیا را کوچک می بینم ...
در این جسم مادی نمی گنجم ...
دلم پرواز می خواهد ...
پرواز با تو ... تا دنیای سبز عاشقی ...
تا جایی که فقط من باشم و تو ...
به دور از هر آدمکی ...
به دور از هر اعتبار زمینی ...
به دور از هر چیزی که ما را دوباره به این کره ی خاکی وصل می کند ...
کاش می شد ...
کاش ...
![]()
![]()


